خداوندا مگذار آنچه را که حق  می دانم به خاطر آنچه که بد میدانم کتمان کنم.

تاريخ : دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۱ | 11:50 | نویسنده : نگار |
بعد از نوشتن مطلب قبلی خدا بیشتر در این مورد منو مورد امتحان قرار داده...

خداجون میخوای درجه ی صبرمو ببینی...باشه صبر میکنم...خودت گفتی صابرین و دوست داری.

خوشحالم که با من هستی ..تنهام نمیزاری.



تاريخ : سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 10:16 | نویسنده : نگار |
رفتن

رفتن که بهانه نميخواهد...
يک چمدان ميخواهد از دلخوريهای تلنبار شده و گاهی حتی دلخوشی های انکار شده...
رفتن که بهانه نميخواهد وقتی، نخواهی بمانی با چمدان که هيچ، بی چمدان هم ميروي...

ماندن...
ماندن اما بهانه ميخواهد..
دستی گرم .نگاهی مهربان...دوستت دارم هايي که مي شنوی اما باور نميکنی..يک فنجان چاي ..بوي عود ..يک آهنگ مشترک.خاطرات تلخ و شيرين ..
وقتي بخواهی بمانی...حتي اگر چمدانت پر از دلخوري باشد خالی اش ميکني و باز هم ميمانی...و ميمانی..

ومن خواهم ماند چون میخواهم...هیچ چیزی نمیتواند این زندگی تلخ و شیرین را از من بگیرد..جز  مرگ.



تاريخ : شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ | 20:34 | نویسنده : نگار |
سلام عزیزان دل.

روز مادر و روز زن با یه روز تاخیر بر تمام دوستای عزیزم مبارک باشه.

پریشب پسرم یه پاکت برداشت رفت تو اتاقش ...به من هم گفت نیا تو اتاقم

بعد با همون پاکت اومد ..گفت چشماتو ببند دستاتو بیار جلو.

منم همین کارو کردم.اون پاکت رو گذاشت تو دستم.روی پاکت نوشته(تقدیم به مادر خوب مهربان.مامان جون از کارهای بدم.ببخش منو)آخرش هم یه قلب کشیده بود.

25000هزار تومان هم از پول عیدیاش داخل پاکت گذاشته بود.

قربونش برم پسر گلم.اولین کادویی بود که شخصا با فکر خودش بهم داده بود.

خدا حفظت کنه پسرم.یه کم باباش یاد بگیره

 

البته من هیچ توقعی ازشون ندارم.در کنار هم سلامت بودن برای من مهم تره.

تاريخ : شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ | 19:17 | نویسنده : نگار |
نزدیک 1 ساعت دیگه سال جدید میاد ...بهار میاد ...عید میشه.

خداروشکر امسال هم با همه ی خوشی ها ونا خوشی هایش به پایان رسید.خدارو  شکر همه سلامت هستیم.مهمترین چیز همین نعمت بزرگه.میگن دو تا از نعمت های خداپنهانه...موقعی قدرشو میدونی که داری از دست میدی...یکی سلامتیه،یکی امنیت.ان شاالله سال جدید همراه با سلامتی و صلح برای همه ی مردم جهان باشه.

دوستای گلم ****فرنوشم،صبا جون،نارنجدونه ی عزیز،آبگینه جون(عروس خانم)،فریده جون،نرجس خانمم،مهشید جون(خیلی وقته که نیستی بیا یه خبری بده)نیلوفر جون،معصومه خانم هنرمند،الهام خانم عزیز،منصوره خانم(قول پست های زیاد دادی از ماماییت ...ولی نیومدیا)مامان سه تا دخترا(کم پیدایی..ولی من همیشه میام میخونمت)رویا جون،شیرین خانم(کم پیدا شدی اساسی)و یه دوست جدیدم مریم خانم.***و چند نفر دیگه که یادم نیست اسماشون.امیدوارم سال خوبی داشته باشین.به هر چه که دوست دارین برسین با تنی سالم و دلی خوش و البته جیبی پر پووول

****شوهر جان و پسرم خوابیدن...برم پیش شوهر جان وگرنه تا آخر سال جدید تنها میمونم...برم بیدارش کنم



تاريخ : شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ | 1:25 | نویسنده : نگار |

http://www.axgig.com/images/70558139027456879438.jpg

دیروز تولد پسر عزیزم بود.

قربون اون چشمای سیاهت.تولدت مبارک قند عسلم .برکت خونه ام.ان شاالله همیشه سلامت و موفق بشی گل باغ زندگیم.

امسال فقط یه جشن سه نفره گرفتیم.کادوی تولدش هم یه تور و توب بسکتبال از اینا که روی در اتاق نصب میکنن گرفتیم.هر شب کلی با باباش بازی میکنن...خداروشکر دیگه فوتبال بازی کردن تو اتاق از سرشون افتاده.

دوربرم هر پسر بچه ای میبینم همه عاشق ماشین بازی و اسباب بازی هستند..ولی پسرم اصلا علاقه ای به این چیزا نداره.هر ماشینی هم که داره چه ساده چه کنترلی همونجوری تو جعبه اش نگه داری میکنه.گاهی در میاره  دوباره میزاره تو جعبه اش .دور شو هم کلی چسب میزنه.

خودم از اون مادرا نیستم که اتاق بچه رو میکنن ویترین اسباب بازی.در کمدو  قفل میکنن و یا حتی چسب میزنن(دیدم که میگما)و فقط برای قشنگی اسباب بازی میخرن.بهتره بگم برای دل خودشونه و اجازه بازی نمیدن ...شدیدا مخالفم.

اصلا هیچ حساسیتی هم در خراب شدن وسایلاش  نشون ندادم نمیدونم شاید بعضی بچه ها هم این چیزارو دوست ندارن.

البته باید خداروشکر کنم که مثل بعضی از بچه ها نیست تا یه چیزی بیرون ببینه با گریه و یا هر روشی بخواد تا براش بگیرم.

شنیدم که میگن از اون اول هر وقت میخواین برای بچه اسباب بازی بخرین خودتون تنها برین .چون خرید با بچه خیلی سخت میشه.شاید وسیله ای که انتخاب میکنه مناسب نباشه...

ما هم دقیقا همین کارو کردیم خوب هم جواب داد.تا قبل 4 یا 5 سالگی خیلی خوب بود ولی بعد از اون یه کم  باید بیشتر براش توضیح بدم تا متوجه بشه.خداروشکر پسرم منطقیه



تاريخ : جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 0:28 | نویسنده : نگار |
سلام بر دوستان گرامی.

خدارو شکر اولین برف زمستونی هم اومد...

آفرین اسفند عزیز روی زمستونو سپید کردی با بارش این دونه های سفید .نشون دادی هنوز هم زمستونه...ولی کاش درختا شکوفه نمیکردن....الان همه یخ میزنن.

دوستت میدارم.ماهی که خبر از اومدن بهار را میدی.

 



تاريخ : شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ | 9:47 | نویسنده : نگار |

http://www.axgig.com/images/29036241185130880242.jpg

 

چند روز پیش عقدپسر یکی از اقوام نزدیک پدری ام بود..تو خانواده ما که همه زیر 30ازدواج کردیم سن آقا داماد یه کم زیاد به نظر میرسید.(البته الان همه بالای 30 ازدواج میکنن)

داماد  از اقوام ما بود...35 سال داشت...عروس خانم هم33 هر دو تحصیلکرده ...آقا داماد راننده .هم خونه هم ماشین داره.

ما که تودهه ی دوم زندگیمون ازدواج کردیم هیچکدومو نداشتیم....اینا دیر ازدواج کردن ولی خب یه سری از سختی هایی که ما تحمل کردیم رو دیگه ندارن.امیدوارم همونطور که پخته به نظر می رسن تو زنگیشون هم همونطور با گذشت و صبور باشند.

خداروشکر دیگه تو خانواده مون دخترو پسر سن بالا نداریم

چیه آخه دیر ازدواج میکنن...دختر میگه قصد ازدواج ندارم بعد هوارتا دوست پسر داره....پسر هم میگه من پول ندارم بعد کلی خرج لباس و ادکلن وغیره هم برای خودش هم برای دوست دختراش میکنه....

البته به نظر من بیشتر پسرها مقصرند...ترسو شدن...جلو نمیان...همه که مثل هم نیستن ...دختر خوب هم پیدا میشه ....دختری که فکرو ذکرش فقط پول و ماشین ...نباشه...

دور برمون پسرایی هستن که 4 تا لیسانس دارن...بعد بیکار تو خونه نشستن سنشون هم به مرز 40سالگی نزدیک میشه...تن به هر کاری هم نمیدن.فقط کارمندی...اونم با این اوضاع تحریم ...این که نشد زندگی تا کی میخوای پدرو مادر خرجتو بکشن....یه کم تنبلی رو کنار بزارین...دست از این لوس بازیا بردارین....اگه مردا غیرت داشته باشن....جنم داشته باشن ...دخترا هم به بیراهه نمیرن.

***

بچه ها کجایین شما....وبلاگتون تار عنکبوت بسته عید نزدیکه لااقل بیایین یه گردگیری کنین...دوباره برین همونجایی که بودین...تو لاین ...وایبرو...والا

زمستون داره تموم میشه برف هم نیومد...تنها امیدمون به آخرین ماهه....ان شاالله که بیاد.

 

 



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ | 0:45 | نویسنده : نگار |
یه آفت بزرگ در زندگی مشترک عصبانیته...بدتر از اون کنترل نکردنه...

نمیگم عصبانی نشه...بالاخره یه شرایط هایی تو زندگی پیش میاد که آدم عصبانی میشه...حتی از دست نفر مقابلش ....ولی وقتی مقصر نیستی...خودش هم میدونه...و با تمام بیرحمی تو رو کنار میزنه ...تو عصبانیت تصمیم اشتباه میگیره چون مثل خودش شدت عصبانیتم بالا نیست میزاره به حساب بی تفاوتی من .واین باعث عصبانیت بیشتر و حس میکنه تو زندگی تنهاست ...

این خیلی بده ...حالا این جور عصبانیت ها تو هفته چند بار پیش بیاد ...آدم از زندگی سیر میشه...انگیزه شو از دست میده ..

جالبش اینه که زود عصبانی میشه از یک به صد میرسه به بدترین شکل صحبت میکنه بعد که آروم شد همه چیز تموم شد یادش میره حرفاش چه تاثیری بر روی اطرافیان میزاره...یه تاثیر طولانی مدت...بعد هم خیلی راحت میگه ببخشید عصبانی بودم....

تا کی باید ببخشم ...همیشه معتقدم آدمها همه چیزشون که نباید کامل باشه ،خوب باشه ..حتما یه کمبودهایی هم دارند و اشتباه شونو میزارم پای همون کمبود ها...چرا نباید اون اینجوری فکر کنه ...میگه من تو رو قبول دارم ..دوستت دارم ..همه چیز منی ...خب چرا نباید گاهی اشتباهاتمو نزاره پای همون چند درصد کمبودی که همه دارند...چرا نباید یه کم گذشت داشته باشه ...چرا باید اینقدر سریع و تند تو عصبانیت برخورد کنه بعد تو جیه کنه...

گاهی خسته میشم...کم میارم...باهاش صحبت میکنم ...حرف میزنه در مورد همه ی مواردی که عصبانی میشه صحبت میکنیم.اما آخرش میگه خب این شرایط پیش اومده بود اگه نبود من چیزی نمیگفتم..(واقعا کار ما زنها جهاده،همون طور که اسلام گفته )

آخه من که علم غیب ندارم که چه چیزهایی ناراحتت میکنه ..خیلی حساسه ...زود بهش بر میخوره ...سریع کناره میگیره ...البته الان خیلی بهتر میتونم حدس بزنم چه چیزهایی ناراحتش میکنه سریع جولو شو میگیرم ولی خب یه چیزایی دیگه دست خودم نیست یه کم هم اون باید صبور باشه...خودش هم قبول داره اینجوریه ...میگه وقتی که عصبانی میشم فکر میکنم خیلی تنهام ...چند بار بهش گفتم این فکراروکنار بزار تو که اینقدر منو دوست داری هر روز بیست بار ابراز میکنی که کاش نمیکردی در عوض اینقدر زود همه چیزو فراموش نمیکردی ...خیلی خیلی حساسی ...عاطفی هستی شدید ...به من وابسته ای زیاد ..این منو میترسونه ...تو قع تو از من زیاد شده ...

نمیتونم با کس دیگه ای هم صحبت کنم حتی مادرم ...چون نمیخوام اونم ناراحت کنم.....

امیدوارم با گذشت زمان حل بشه ...وهمچنین با صبوری بیشتر من ....خدایا خودت میدونی چی میخوام از دلم فقط خودت خبر داری همه چیزو نمیشه گفت ...

فقط میخواستم یه کم آروم بشم....



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ | 9:13 | نویسنده : نگار |
سلام به دوستای گلم. دلم خیلی خیلی هم برای اینجا هم برای شما تنگ شده

خیلی ناراحتم که اینقدر نبودنم طول کشیده.اصلا دوست ندارم وبلاگم اینجوری بشه

ممنون از شما که تو این مدت احوال منو می گرفتین

دو هفته ای که گذشت روزای شلوغی و پر کاری داشتم.هم مهمون داشتم هم سرماخوردیم خانوادگی من وپسرم بهتریم ولی همسرم هنوز سرفه های جانگدازی میکنه...تب و لرز هم همچنان همراشه.تو این چند روز هم غذا فقط پختنی بود و سوپ.خداروشکر هر سه تامون سوپ دوست داریم .اونم سوپ جوبا شلغم...

تو این یک ما ه و اندی گذشته هر وقت اومدم یه چیزی بنویسم نشد...گذرا به روز شده ها رو میدیدم و در میرفتم

روزا خیلی زود میگذشت ...شب هم که کلا نت اومدن تو خونه مون تعطیله

انگاری طلسم شده بودم...الانم به خاطر خرید شارژمجبورم شدم بیام .گفتم حالا که هستم یه پست کوچولو بزارم از حال شما با خبر بشم.

مراقب خودتون باشید زمستون هم اومده ...حسابی خودتونو گرم نگه دارین

 



تاريخ : شنبه ششم دی ۱۳۹۳ | 17:13 | نویسنده : نگار |
دیروز بیست و نهمین پاییز عمرم رو پشت سر گذاشتم.یه برگ دیگه از دفتر زندگیم ورق خوردهاحساس میکنم جا افتاده تر شدم..مثل قورمه سبزه ایی که از صبح بار گذاشتم

خداجون شکر که امسال هم از یه امتحان سربلند بیرون اومدم...هر چند خیلی سخت گذشت...فکر نمیکردم امسال هم باشم

خدا جون یاری ام کن تا مادری مهربون وهمسری صبور باشم

***بالاخره بعد از کلی تحقیق و پرسو جو گوشی خریدم.اونم چیزی که اصلا فکرش رونمیکردم...همیشه دنبال سونی بودم سری m یا L ولی همه  میگفتن سونی از وقتی جدا شده دیگه کیفیتش مثل قبل نیست زود هنگ میکنه...ما هم رفتیم یه هوآووی G610 خریدیم.470 تومن .عکسشو تو ادامه ببینید.

خیلی ناخواسته شد کادوی تولدم

به همسرم میگم اینم کادوی تولدم...میگه :آخی نه عزیزم ...من نمیتونم قبول کنم اینوبه حساب کادو بزاری...

میگم همسرم صادقه همینه ها...نه اینکه همیشه برام کادومیخره




تاريخ : دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۳ | 11:56 | نویسنده : نگار |
 

دیروز خبر جدایی دختر یکی از اقوام نزدیک رو شنیدم .یکی دوسالی از من بزرگتره.

خیلی ناراحت شدم...تا دیروز  وقتی خبری از این دست رو میشنیدم ناراحت میشدم ولی نه تا این حد...حسی که داشتم مثل حسی بود که خبر مرگ عزیزت رومیدن....

باز هم اعتیاد این بلای خانمان سوز یه زندگی دیگه رو از هم پاشید..یه بچه باز به جمع بچه طلاق اضافه شد...خدا ازشون نگذره....خیلی حالم گرفته اس..بیچاره تو شهر غربت هم هست به خاطر حرف و حدیث مردم نمیخواد به شهرش برگرده.البته چند تا از اقوام نزدیک هم اونجا هستن و حمایتش میکنن..

..به خاطر گرفتن حضانت بچه که 7 سالشه..مهریه اش  رو بخشیده...

شوهر بی غیرتش  اصلا خرجی برای خونه نمیکرد..درآمد هم داشت ولی پولی خونه نمیاورد ..همه رو با دوستای الدنگش دود میکرد...

تا حالا دوربرم هرچی از این خبرا شنیدم همه مقصر بی غیرتی و الواطی شوهراشون بود...

..خیلی سخته کسی که داری باهاش زندگی میکنی بهت خیانت کنه...یا معتاد باشه...

چه دنیای بدی شده ..خداجون چه صبری داری با این بنده های ناجورت...خدایا هرچه زودتر نشونشون بده...نشون بده به همین سادگیا هم نیست..برن برای خودشون خوش گذرونی کنن...دل زن و بچه شونو خون کنن..

دلم به حال اون بچه میسوزه ..چه ضربه ها که نمیخوره...

اه لعنت به کسایی که این موادرو به جون مردم انداخت...

آخه میگم دلشون برای خودشون هم نمیسوزه...این همه زحمت میکشن پول در میارن بعد در عرض چند دقیقه دود میکنن...

خدا همه رو به راه راست هدایت کنه...آمین.

بچه ها یه سایت آپلود خوب که با بلاگفا هم مشکل نداره به من معرفی کنید.الان هم عکس گذاشتم ولی ثبت نمیکنه


برچسب‌ها: طلاق

تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ | 11:22 | نویسنده : نگار |
هورررررااااااااااااااااااااااا.بالا خره برف اومد ..اونم چه برفی ....

ما یه چند وقتیه که به خاطر سرمای هوا و همچنین صرفه جویی در مصرف گاز فقط از یه اتاق استفاده میکنیم.

به خاطر همین این اتاق یعنی اتاق کامی خیلی سرده...اصلا رغبت نمیکنیم بیایم تو این اتاق...الانم با دوتا جوراب ،ژاکت ،شال گردن،دستکش در خدمت شما هستماگه دیر میام پیشتون به همین دلیله...دمای خونه مون به جز اتاقی که بخاری داره 12 درجه ست....البته تو پذیرایی هم روشنه ولی خیلی کمه..

حسابی هوا سرد شده....البته برف خیلی قشنگه...درختا با نشستن برف رو شاخه هاشون خیلی زیبا شدن.

خداروشکر ما تو این چند روز فقط یه بار قطعی برق داشتیم....خیابونای اصلی هم زود باز شد همچنین روستاهای اطراف...ولی تو بعضی از شهرها و روستای دور افتاده برف بیشتری اومده...صومعه سرا یکی از شهرای استان گیلان برف زیادی اومده...مردم تا ۳ روز آب و برق و گاز ...حتی نان هم نداشتن...برف رو سقف خونه هاسنگین شده خیلی خطرناکه...امکان ریزش سقف وجود داره...

واقعا نمیدونم این مسئولین ستاد بحران دارن چیکار میکنن...اگه از همون روز اول جاده هارو باز میکردن الان اینجوری نمیشد...روز به روز که میگذره...برف ها روی هم انباشته تر میشه...یخ میبنده باز کردن راه هم سختر میشه..خدایا کمک شون کن...دیشب تو خبرا شنیدیم که یه چوپان ۴۰ ساله به خاطر بسته بودن راه...سردی هوا فوت کرده

حال چند تا دیگه از چوپان ها هم وخیمه...امیدوارم هرچه زودتر امداد رسانی انجام بشه...

برف همچنان داره میباره...تو این چند روز با پسرم رفتم آدم برفی درست کردیم...

اگه این نت بزاره و بلاگفا همکاری کنه چندتا عکس میزارم...


برچسب‌ها: برف

تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ | 11:44 | نویسنده : نگار |
سلام دوستای گل خودمخوبید؟

خیلی وقته که نیومدم اینجا.

چقدر وبلاگ نخونده دارم...سر فرصت میام تک تک میخونمتون.

چند وقت پیش خونه ی یکی از دوستای دوران دبیرستان رفتم.....

این دوستمون حامله بود...یعنی یه پسر ۵ساله داشت دومی رو حامله بود ...ما بعد از ۶ ماه خبردار شده بودیم....خودش میگفت :مادرش هم تا ۴ ماهگی نمیدونسته... خیلی لاغره برا همین کسی متوجه نشد که حامله است ...حتی تا ۶ ماهگی ...مونده بودم چطور لو نداد خودشو شاید خجالت میکشید...البته اینم بگم کاملا آگاهانه بود...دوست داشت فاصله ی بچه دوم زیاد تر نشه...این یکی هم پسره...ان شاالله که سالم و سلامت باشه.

بعد از اون رفتم موهامو رنگ کردم.عکسشو میزارم ببینید

من تو این چند سال بعد از ازدواج همیشه پیش آرایشگر خودم میرم دوست ندارم زیر دست چند نفر برم.

این خانم آرایشگر خیلی خانم خوبیه...خانواده ی خوبی داره..متاسفانه شنیدم طلاق گرفته.تا اینکه اون روز که رفتم خودش همه ی ماجرارو برام تعرف کرد...شوهرش تن به کار نمیداد فقط اهل خوشگذرانی بود ..یه پسر ۱۵ ساله و یه دختر ۵ ساله دارن...اصلا به فکر بچه هاش هم نبود...

بیچاره خانمه این همه زحمت میکشید... درسش رو هم داره ادامه میده ..حالا بیکار بودن شوهره یه طرف ...خاک بر سر رفته زن صیغه کردهاین آقاهه چهره خوبی داره...کلا خوشتیپه..همین باعث شده که میگه :همه حاضرن به خاطره قیافه خرجمو بدن  دیگه نیازی به کار کردن نیست...

نمیدونه که( جمال به تبی بسته است...مال به شبی...)بالاخره یه روزی از ریخت و قیافه می افتی اونوقت قیافه ات دیدنیه

این خانمه هم دیگه طاقتش تموم میشه در خواست طلاق میکنه...دلم برای خانمه میسوزه خیلی برای زندگیش تلاش کرد ولی حیف اون شوهره قدرشو ندونست...

 

 چند روز پیش  یه سرما ی سختی خوردم که نگوووووو.توی این چند سالی که از خدا عمر گرفتم تا حالا اینجوری نشده بودم.تموم بدنم درد میکرد...هم زمان با من، پسرم هم مریض شد ...مثل همیشه مامانم به دادم رسید ...خیلی مراقب ما بود تا خوب شدیم.قربونش برمخدارو شکر الان بهترم...

اینجا هنوز برف نیومده...زمستون خشکی داریم...منتظر چله کوچیکه هستیم...ان شاالله که برف بیاد..

خیلی درهم برهم نوشتم.. به بزرگی خودتون ببخشید

نمیدونم چرا عکس ثبت نمیشه...چند بار دیگه امتجان میکنم ...اگه شد رمز رو میدم.

 

 



تاريخ : یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ | 2:37 | نویسنده : نگار |
در راستای کلاس اولی شدن پسرم....من و همسری هم پا به پایش کلاس اولی میشیم..از یادگرفتن حروف و شعرش تا جمع و تفریق و چوب خط...این آخری تو دوره ی ما نبود

شبایی که املا داره من و همسرم هم مثل کلاس اولی ها میشیم..املا میگیم به هم ...غلط مینویسیم...درست مینویسیم با همون خط بچهگی..گاهی هم پسرم برامون املا میگه تا هم روخوانی اش بهتر بشه هم با غلط نوشتن ما ..خودش درستش رو یاد بگیره...

جمله سازی شوهرم موقع املا گفتن به پسرم:

میخواست از همه ی لغاتی که خوندن تو یه جمله استفاده کنه 

***شتر با اسب و بز در باران می آید..
***مادر سوزن را برد.

***امید با مشت به سر سر ه زد.


این جمله رو که میخواست بگه تا اونجاگفت :(امید با مشت)... پسرم سریع گفت:جکی جان رو کشت..

(امید با مشت جکی جان را کشت)

اینم خلاقیت پسرم که به باباش رفته


*****هیچکس قالب وبلاگمو ندید...

 


برچسب‌ها: مدرسه

تاريخ : یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ | 23:53 | نویسنده : نگار |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.