آب و آتش
 
خداوندا مگذار آنچه را که حق  می دانم به خاطر آنچه که بد میدانم کتمان کنم.
[ دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 11:50 ] [ نگار ]

http://www.axgig.com/images/70558139027456879438.jpg

دیروز تولد پسر عزیزم بود.

قربون اون چشمای سیاهت.تولدت مبارک قند عسلم .برکت خونه ام.ان شاالله همیشه سلامت و موفق بشی گل باغ زندگیم.

امسال فقط یه جشن سه نفره گرفتیم.کادوی تولدش هم یه تور و توب بسکتبال از اینا که روی در اتاق نصب میکنن گرفتیم.هر شب کلی با باباش بازی میکنن...خداروشکر دیگه فوتبال بازی کردن تو اتاق از سرشون افتاده.

دوربرم هر پسر بچه ای میبینم همه عاشق ماشین بازی و اسباب بازی هستند..ولی پسرم اصلا علاقه ای به این چیزا نداره.هر ماشینی هم که داره چه ساده چه کنترلی همونجوری تو جعبه اش نگه داری میکنه.گاهی در میاره  دوباره میزاره تو جعبه اش .دور شو هم کلی چسب میزنه.

خودم از اون مادرا نیستم که اتاق بچه رو میکنن ویترین اسباب بازی.در کمدو  قفل میکنن و یا حتی چسب میزنن(دیدم که میگما)و فقط برای قشنگی اسباب بازی میخرن.بهتره بگم برای دل خودشونه و اجازه بازی نمیدن ...شدیدا مخالفم.

اصلا هیچ حساسیتی هم در خراب شدن وسایلاش  نشون ندادم نمیدونم شاید بعضی بچه ها هم این چیزارو دوست ندارن.

البته باید خداروشکر کنم که مثل بعضی از بچه ها نیست تا یه چیزی بیرون ببینه با گریه و یا هر روشی بخواد تا براش بگیرم.

شنیدم که میگن از اون اول هر وقت میخواین برای بچه اسباب بازی بخرین خودتون تنها برین .چون خرید با بچه خیلی سخت میشه.شاید وسیله ای که انتخاب میکنه مناسب نباشه...

ما هم دقیقا همین کارو کردیم خوب هم جواب داد.تا قبل 4 یا 5 سالگی خیلی خوب بود ولی بعد از اون یه کم  باید بیشتر براش توضیح بدم تا متوجه بشه.خداروشکر پسرم منطقیه


برچسب‌ها: تولد پسرم
[ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 0:28 ] [ نگار ]
سلام بر دوستان گرامی.

خدارو شکر اولین برف زمستونی هم اومد...

آفرین اسفند عزیز روی زمستونو سپید کردی با بارش این دونه های سفید .نشون دادی هنوز هم زمستونه...ولی کاش درختا شکوفه نمیکردن....الان همه یخ میزنن.

دوستت میدارم.ماهی که خبر از اومدن بهار را میدی.

 


برچسب‌ها: برف
[ شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 9:47 ] [ نگار ]

http://www.axgig.com/images/29036241185130880242.jpg

 

چند روز پیش عقدپسر یکی از اقوام نزدیک پدری ام بود..تو خانواده ما که همه زیر 30ازدواج کردیم سن آقا داماد یه کم زیاد به نظر میرسید.(البته الان همه بالای 30 ازدواج میکنن)

داماد  از اقوام ما بود...35 سال داشت...عروس خانم هم33 هر دو تحصیلکرده ...آقا داماد راننده .هم خونه هم ماشین داره.

ما که تودهه ی دوم زندگیمون ازدواج کردیم هیچکدومو نداشتیم....اینا دیر ازدواج کردن ولی خب یه سری از سختی هایی که ما تحمل کردیم رو دیگه ندارن.امیدوارم همونطور که پخته به نظر می رسن تو زنگیشون هم همونطور با گذشت و صبور باشند.

خداروشکر دیگه تو خانواده مون دخترو پسر سن بالا نداریم

چیه آخه دیر ازدواج میکنن...دختر میگه قصد ازدواج ندارم بعد هوارتا دوست پسر داره....پسر هم میگه من پول ندارم بعد کلی خرج لباس و ادکلن وغیره هم برای خودش هم برای دوست دختراش میکنه....

البته به نظر من بیشتر پسرها مقصرند...ترسو شدن...جلو نمیان...همه که مثل هم نیستن ...دختر خوب هم پیدا میشه ....دختری که فکرو ذکرش فقط پول و ماشین ...نباشه...

دور برمون پسرایی هستن که 4 تا لیسانس دارن...بعد بیکار تو خونه نشستن سنشون هم به مرز 40سالگی نزدیک میشه...تن به هر کاری هم نمیدن.فقط کارمندی...اونم با این اوضاع تحریم ...این که نشد زندگی تا کی میخوای پدرو مادر خرجتو بکشن....یه کم تنبلی رو کنار بزارین...دست از این لوس بازیا بردارین....اگه مردا غیرت داشته باشن....جنم داشته باشن ...دخترا هم به بیراهه نمیرن.

***

بچه ها کجایین شما....وبلاگتون تار عنکبوت بسته عید نزدیکه لااقل بیایین یه گردگیری کنین...دوباره برین همونجایی که بودین...تو لاین ...وایبرو...والا

زمستون داره تموم میشه برف هم نیومد...تنها امیدمون به آخرین ماهه....ان شاالله که بیاد.

 

 


برچسب‌ها: دل شیر
[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 0:45 ] [ نگار ]
یه آفت بزرگ در زندگی مشترک عصبانیته...بدتر از اون کنترل نکردنه...

نمیگم عصبانی نشه...بالاخره یه شرایط هایی تو زندگی پیش میاد که آدم عصبانی میشه...حتی از دست نفر مقابلش ....ولی وقتی مقصر نیستی...خودش هم میدونه...و با تمام بیرحمی تو رو کنار میزنه ...تو عصبانیت تصمیم اشتباه میگیره چون مثل خودش شدت عصبانیتم بالا نیست میزاره به حساب بی تفاوتی من .واین باعث عصبانیت بیشتر و حس میکنه تو زندگی تنهاست ...

این خیلی بده ...حالا این جور عصبانیت ها تو هفته چند بار پیش بیاد ...آدم از زندگی سیر میشه...انگیزه شو از دست میده ..

جالبش اینه که زود عصبانی میشه از یک به صد میرسه به بدترین شکل صحبت میکنه بعد که آروم شد همه چیز تموم شد یادش میره حرفاش چه تاثیری بر روی اطرافیان میزاره...یه تاثیر طولانی مدت...بعد هم خیلی راحت میگه ببخشید عصبانی بودم....

تا کی باید ببخشم ...همیشه معتقدم آدمها همه چیزشون که نباید کامل باشه ،خوب باشه ..حتما یه کمبودهایی هم دارند و اشتباه شونو میزارم پای همون کمبود ها...چرا نباید اون اینجوری فکر کنه ...میگه من تو رو قبول دارم ..دوستت دارم ..همه چیز منی ...خب چرا نباید گاهی اشتباهاتمو نزاره پای همون چند درصد کمبودی که همه دارند...چرا نباید یه کم گذشت داشته باشه ...چرا باید اینقدر سریع و تند تو عصبانیت برخورد کنه بعد تو جیه کنه...

گاهی خسته میشم...کم میارم...باهاش صحبت میکنم ...حرف میزنه در مورد همه ی مواردی که عصبانی میشه صحبت میکنیم.اما آخرش میگه خب این شرایط پیش اومده بود اگه نبود من چیزی نمیگفتم..(واقعا کار ما زنها جهاده،همون طور که اسلام گفته )

آخه من که علم غیب ندارم که چه چیزهایی ناراحتت میکنه ..خیلی حساسه ...زود بهش بر میخوره ...سریع کناره میگیره ...البته الان خیلی بهتر میتونم حدس بزنم چه چیزهایی ناراحتش میکنه سریع جولو شو میگیرم ولی خب یه چیزایی دیگه دست خودم نیست یه کم هم اون باید صبور باشه...خودش هم قبول داره اینجوریه ...میگه وقتی که عصبانی میشم فکر میکنم خیلی تنهام ...چند بار بهش گفتم این فکراروکنار بزار تو که اینقدر منو دوست داری هر روز بیست بار ابراز میکنی که کاش نمیکردی در عوض اینقدر زود همه چیزو فراموش نمیکردی ...خیلی خیلی حساسی ...عاطفی هستی شدید ...به من وابسته ای زیاد ..این منو میترسونه ...تو قع تو از من زیاد شده ...

نمیتونم با کس دیگه ای هم صحبت کنم حتی مادرم ...چون نمیخوام اونم ناراحت کنم.....

امیدوارم با گذشت زمان حل بشه ...وهمچنین با صبوری بیشتر من ....خدایا خودت میدونی چی میخوام از دلم فقط خودت خبر داری همه چیزو نمیشه گفت ...

فقط میخواستم یه کم آروم بشم....


برچسب‌ها: درد و دل
[ سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ ] [ 9:13 ] [ نگار ]
سلام به دوستای گلم. دلم خیلی خیلی هم برای اینجا هم برای شما تنگ شده

خیلی ناراحتم که اینقدر نبودنم طول کشیده.اصلا دوست ندارم وبلاگم اینجوری بشه

ممنون از شما که تو این مدت احوال منو می گرفتین

دو هفته ای که گذشت روزای شلوغی و پر کاری داشتم.هم مهمون داشتم هم سرماخوردیم خانوادگی من وپسرم بهتریم ولی همسرم هنوز سرفه های جانگدازی میکنه...تب و لرز هم همچنان همراشه.تو این چند روز هم غذا فقط پختنی بود و سوپ.خداروشکر هر سه تامون سوپ دوست داریم .اونم سوپ جوبا شلغم...

تو این یک ما ه و اندی گذشته هر وقت اومدم یه چیزی بنویسم نشد...گذرا به روز شده ها رو میدیدم و در میرفتم

روزا خیلی زود میگذشت ...شب هم که کلا نت اومدن تو خونه مون تعطیله

انگاری طلسم شده بودم...الانم به خاطر خرید شارژمجبورم شدم بیام .گفتم حالا که هستم یه پست کوچولو بزارم از حال شما با خبر بشم.

مراقب خودتون باشید زمستون هم اومده ...حسابی خودتونو گرم نگه دارین

 

[ شنبه ششم دی ۱۳۹۳ ] [ 17:13 ] [ نگار ]
دیروز بیست و نهمین پاییز عمرم رو پشت سر گذاشتم.یه برگ دیگه از دفتر زندگیم ورق خوردهاحساس میکنم جا افتاده تر شدم..مثل قورمه سبزه ایی که از صبح بار گذاشتم

خداجون شکر که امسال هم از یه امتحان سربلند بیرون اومدم...هر چند خیلی سخت گذشت...فکر نمیکردم امسال هم باشم

خدا جون یاری ام کن تا مادری مهربون وهمسری صبور باشم

***بالاخره بعد از کلی تحقیق و پرسو جو گوشی خریدم.اونم چیزی که اصلا فکرش رونمیکردم...همیشه دنبال سونی بودم سری m یا L ولی همه  میگفتن سونی از وقتی جدا شده دیگه کیفیتش مثل قبل نیست زود هنگ میکنه...ما هم رفتیم یه هوآووی G610 خریدیم.470 تومن .عکسشو تو ادامه ببینید.

خیلی ناخواسته شد کادوی تولدم

به همسرم میگم اینم کادوی تولدم...میگه :آخی نه عزیزم ...من نمیتونم قبول کنم اینوبه حساب کادو بزاری...

میگم همسرم صادقه همینه ها...نه اینکه همیشه برام کادومیخره



برچسب‌ها: تولدم
ادامه مطلب
[ دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۳ ] [ 11:56 ] [ نگار ]
گوشی N70 من که 7 سال با من بودوخیلی دوسش میداشتم و عکس های خوبی باهاش میگرفتم.امسال تابستان با دست مبارک همسرم تو آب دریا افتادو بعد که نجاتش دادیم دیگه هرگز مثل قبل نشد

به خاطر همین مجبورم یه گوشی جدید بخرم.

گوشی مد نظر من یه گوشی با دوربین خوب و اندروییدیه که تو این بازار پر تنوع نمیدونم کدوم مارک و مدل رو بخرم اگه در این مورد تجربه ای دارین منو راهنمایی کنین تا انتخاب خوبی داشته باشم.در ضمن قیمتش در حدود 400 الی 500 باشه.

[ چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ ] [ 19:35 ] [ نگار ]
مکن کاری که بر پاسنگــــت آید

جهان با این فراخی تنگــــت آید

چوفردا نامه خوانان نامه خوانند

ترااز نامه خواندن ننگــــــت آید

(بابا طاهر)

گاهی اوقات که خیلی میگه: خوبی ... توخیلی خوبی ...بعد سریع به خاطر یه مسئله کوچک همه چیز یادش میره...به بدترین شکل باهات صحبت میکنه...دوباره بعد از چندروز از خوب بودنم تعریف میکنه...احساس دو گانه ای بهم دست میده..

چقدر تعادل تو زندگی خوبه.

 

****برادر یکی از دوستام که 24 سالشه مریضه...تازه 1 ساله ازدواج کرده.تو مغزش لخته خون دیده شده...از یک چشم داشت نابینا میشد...الان تحت نظر دکتره...هفته ای یه آمپول باید بزنه که هم کمیابه هم گرونه...که بتونه این بیماری رو کنترل کنه...تو این روزای عزیز برای همه ی بیمارا دعا کنیدبرادر دوستم  رو هم فراموش نکنید.

عزاداری هاتون قبول باشه.التماس دعا.امیدوارم این شور حسینی با شعور حسینی همراه باشه


برچسب‌ها: دردو دل
[ شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ ] [ 17:12 ] [ نگار ]
الان فصل اناره...فصل ربه اناره...خیلی هم زحمت داره.اینا انارهای درخت مامانم اینا هست...با کمک مامانم رب پختیم.خیلی هم سخته ..خیلــــــــــــی..بیخود نیست کیلویی 10 ،15 هزار تومنه.

اول انارو دونه میکنیم.بعد میزاریم رو گاز تا یه کم دونه هاش نرم بشه. همین که گوشتش جدامیشه باید از روگاز بر داشت.  تو آبکش میریزیم زیرش هم یه قابلمه بزرگتر میزاریم.دونه ها رو با دست به کف آبکش میمالیم وقتی خوب جونشو گرفتیم دونه هاشو دور میریزیم ..حالا فقط عصاره اش میمونه...اینقدر باید بجوشه تا غلیظ بشه..ما رب انارو خیلی غلیظ بر میداریم..اینجوری موندگاریش بیشتره بیرون از یخچال هم تا 2 سال میمونه.تاحالا نمیدونستم زنبور ها اینقدر به انار علاقه دارن...تموم مدت پختن رب که تو حیاط بودیم دوربرمون بودن...نزدیک بود نیش بزنن

45714631265552431033.jpg

http://www.axgig.com/images/63038924618856556156.jpg

http://www.axgig.com/images/67723558732084904372.jpg

 

 

 

 

 

 

19658010013638052163.jpghttp://www.axgig.com/images/20479668539168963747.jpg

87358394911999947376.jpg40163801076582963511.jpg

87476682777147472600.jpg

 


برچسب‌ها: رب انار
[ دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۳ ] [ 8:11 ] [ نگار ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

هر مطلبی که اینجا نوشته میشه برام مهمه.حتی اونایی که از جای دیگری آورده باشم.
بعضی وقت ها هم از خودم مینویسم.پیام های تبلیغاتی حذف میشن.اسم وبلاگم هم دلیلش تو یکی از پست هام نوشتم.تونستین پیداش کنید.
امکانات وب