آب و آتش
 
خداوندا مگذار آنچه را که حق  می دانم به خاطر آنچه که بد میدانم کتمان کنم.
[ دوشنبه هشتم خرداد 1391 ] [ 11:50 ] [ نگار ]
سلام دوستای گلم.با روزه داری توگرما چه می کنید؟قبول باشه

دیروز جواب پاتولوژی روگرفتم ...بعد از ظهر بردم به دکتر نشون دادم.

دکتر گفت:خوش خیمه..مشکلی نیست.برای کیست هم باید ویتامین E بخورم.تا 3ماه دیگه هم برای کنترل برم سونو.از دکتر در مورد روزه داری پرسیدم .گفت :مشکلی نیست میتونی روزه هاتو بگیری.

خدارو هزار مرتبه شکر که همه چیز خوب بود...خدایا ممنونم یه بار دیگه ازآزمونت موفق بیرون اومدم.ممنونم که یه بار دیگه فرصت زندگی کردن به من دادی.


برچسب‌ها: پاتولوژی
[ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 ] [ 12:39 ] [ نگار ]
الان که داشتم فکر میکردم بهش...باورم نمیشد...

10 سال ما با همیم؟چه زود گذشت...

سال به سال بهتر میشیم...از هر نظر..

ولی گاهی حس میکنم..مثل یه مادر میشم برات...یا تومیخوای مثل یه مادر بشم برات...گاهی از من گذشت مادرانه میخوای نه همسرانه...واین منو خسته میکنه...ولی باز به خاطر حفظ زندگیم...به خاطر پسرمون که از وجودمونه...میگذرم...بالاخره هر آدمی یه خوبیه ای داره یه بدی هم داره دیگه...

خود من هم حتما یه کمی و کاستی هایی دارم.

روزی نیست که به من نگی دوستت دارمنه اینکه من بهت یادآوری کنم ها....نه خودت میگی تازه به پسرمون هم یادآوری میکنی که قدر مامانتوبدون...خیلی مهربونه

این باعث شده اونم مثل تو خیلی به من وابسته بشه...

وابستگی تو که حد نداره....خدا نکنه یه بار با هم بحث کنیم...اگه من دلخور بشم یا قهر کنم ...اصلا طاقت نداری...یعنی اینقدر حرف میزنی ..حرف میزنی ...حرف میزنی تا دلمو به دست بیاری...حتی شده شب نمیخوابی تا صبح میشینی حرف میزنی...

ولی من بر عکس توام...نمیتونم زیاد تو این موقعیت ها صحبت کنم .اصلا حرفم نمیاد.بارها هم بهت گفتم ولی تو از سکوت من ناراحت میشی.

چون وقتی که از دستت ناراحت میشم به زمان نیاز دارم تا دوباره همه چیزو فراموش کنم و شروعی دوباره داشته باشیم.واین باعث سکوتم میشه... شاید اشتباه باشه.

ممنونم ازت به خاطر همراهیت در همه ی لحظه های زندگیم...هم خوشیها و هم نا خوشیها

خوشحالم که مثل بعضی از مردا که فقط به فکر خودشونن،نیستی...خوشحالم که همیشه صادق بودی...مثل بعضی از مردا که فکر میکنن نباید همه چیزو به زنشون بگن، نیستی.

امیدوارم تا زمانی که در این دنیا هستیم با هم و در کنار هم باشیم.

خدایا شکر به خاطر همه ی داده ها و نداده هایت.

 دهمین سالگرد عقد مون رو هم در کنار هم پشت سر گذاشتیم.

 


برچسب‌ها: عقد
[ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 ] [ 18:57 ] [ نگار ]
ماه رمضان ،ماه مهمانی خدا بر همه ی شما دوستان گلم مبارک باشه.مارو هم سر سفره های سحر و افطاری یاد کنید.

روز اول میخواستم روزه بگیرم...سحری هم بیدار شدم...در طول روز هم حالم خوب بود...ولی نمیدونم بعد از افطار همین که چای با خرما خوردم...حالم بد شد

یکم موندم گفتم شاید حالم بهتر بشه...بعد از نیم ساعت ..یه غذای مختصری خوردم...ولی باز همون حال داشتم...بعد از شام هم فقط دراز کشیدم...دست و پاهام سست شده بود...

مامانم گفته بود: روزه نگیر .تازه عمل کردی ضعیف شدی ..ولی من چون پارسال هم نتونستم بگیرم نمیخواستم امسال هم نگیرم...

آخه حالم خوب بود..مشکلی نداشتم..ولی مثل اینکه حرف مامانم درست بود...

اخر شب بالا آوردم...حالم بد بود...نمیتونستم  بلند شم.

همسرم یه آب قند آورد...بعد یه کم بهتر شدم..ولی سر درد بدی داشتم..

دیشب هم برای سحری بیدار شدم ولی باز حالت تهوع داشتمنتونستم روزه بگیرم...

خداکنه بتونم از فردا روزه بگیرم...الان بهترم خداروشکر.

***ماه عسل رومیبینید؟...برنامه خوبیه...موضوعات جالبی رو دنبال میکنه..

***یه چند وقتیه دلم یه جوریه....همش اینجوریهتوی یک ماهه گذشه خیلی دوربرمون مرگ و میر داشتیم..شاید به خاطر همینه..

همه تقریبا آشنا بودن..

**یکی یه آقاهه بود خودکشی کرده بود..معلم بازنشسته بود..با خانواده اش مشکل داشت...آدم خوبی بود..نمیدونم چرا این کارو کرد.

**یه زن وشوهر توی یه تصادف نزدیک خونه مون در دم فوت میکنن

یه بچه9 ساله که (مسافر بودند) اینورا توی رودخونه غرق میشه

وچند تا دیگه...اینا همه با هم باعث شده حالم این روزا خراب شه...

خدایا آخرو عاقبت مارو ختم به خیر کن.

قدر روزای خوب خودتونو بدونید...

خدایا شکرت امسال هم توی این مهمونیت هستم

 

 

 

 


برچسب‌ها: ماه رمضان مبارک
[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 17:49 ] [ نگار ]
سلام به دوستای عزیزم..

دلم براتون خیلی خیلی تنگ شده بووود.

رمزو که همه دارید؟ یادتونه گفته بودم یه جا یادداشت کنید.. اگه یادتون رفته من در خدمتم.. حالا بفرمایید...


برچسب‌ها: بیماری
ادامه مطلب
[ سه شنبه سوم تیر 1393 ] [ 20:0 ] [ نگار ]
سلام عزیزای دل .امیدوارم همیشه تندرست باشید

هفته ای که گذشت خیلی خوب نبود...

بریم ادامه

 

این ترانه رو  معین خونده...تازه شنیدم...یه جورایی انگاری از زبون همسریه...

آخه اونم گاهی به من همینارو میگه..مخصوصا بیت اول ودوم و چهارم.

این چند روز با هم این آهنگو گوش میدیم...هر دو گریه مون میگیره

♫♫♫

 

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

 

خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه

 

کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم

 

میگم وای ، چقدر سرده میام دستاتو میگیرم

 


یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم

 

از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم

 

فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم

 

محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

 

می دونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم

 

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دادم

 

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری

 

تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خودآزاری

 

یه جورایــــــی خودآزاری

 

♫♫♫
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا

 

مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا

 

قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف

 

اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف

 

 


برچسب‌ها: رازم
ادامه مطلب
[ شنبه هفدهم خرداد 1393 ] [ 9:47 ] [ نگار ]
سلام دوستان گلم

این روزا حالم اصلاخوش نیست....

این روزا پر از استرس و دلهره میگذره..برای یک اتفاق...

روز و شب فکرم مشغوله...مربوط میشه به اون پستی که رمز دار بود...یادتونه؟؟

خدا جون به حق این روزای قشنگت ...کمکم کن...نزار کم بیارم.

دلم آشوبه

بچه ها به دعا تون خیلی نیاز دارم.


برچسب‌ها: دلهره
[ یکشنبه یازدهم خرداد 1393 ] [ 15:17 ] [ نگار ]
وقتي خدا داشت بدرقه ام مي کرد تا مرا به دنيا بفرستد.

گفت :جايي که مي روي مردمي داردکه مي شکنندت !

نکند غصه بخوري , تو تنها نيستي....
توي کوله بارت عشق مي گذارم که بگذري.

قلب مي گذارم که جا بدهي.

اشک مي دهم که همراهيت کند.

و مرگ ....که بداني بر مي گردي.

این متن رو یه جایی خونده بودم....

اگه همه ی آدمها اینو باور داشته باشن...که یه روزی باید برگردن..

دیگه این همه بدی ..فساد...وجود نداشت.

[ شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 12:58 ] [ نگار ]
سلام دوستان عزیزم.امیدوارم خوب و سلامت باشید

 

بریم ادامه

رمزرو میام میدم ...به هر که نرسید اطلاع بده


ادامه مطلب
[ دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 11:10 ] [ نگار ]
من همیشه بعد از غذا خوردن ظرفارو میشورم..دوست ندارم بمونه برای چند ساعت دیگه....

کلا خوشم میاد تو مهمونیای خودمونی بعد از غذا خوردن برای شستن ظرفا میرم کمک میکنم.

مثل بعضیا نیستم که اصلا پاشونو تو آشپزخونه نمیزارن با جمع کردن سفره معطل میکنن

ولی از شستن دو تا ظرف تو خونه ام بدم میاد

یکی قابلمه ای که توش پفیلا درست میکنم.دیگری تابه کوچکی که نیمروی صبحانه میپزم

 


برچسب‌ها: ظرف نشسته
[ یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 10:31 ] [ نگار ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

هر مطلبی که اینجا نوشته میشه برام مهمه.حتی اونایی که از جای دیگری آورده باشم.
بعضی وقت ها هم از خودم مینویسم.پیام های تبلیغاتی حذف میشن.اسم وبلاگم هم دلیلش تو یکی از پست هام نوشتم.تونستین پیداش کنید.