X
تبلیغات
آب و آتش

آب و آتش
 
خداوندا مگذار آنچه را که حق  می دانم به خاطر آنچه که بد میدانم کتمان کنم.
[ دوشنبه هشتم خرداد 1391 ] [ 11:50 ] [ نگار ]
باز هم خواب برف دیدمدلهره دارم.همیشه بعد از این یه اتفاقی می افته.صدقه کنار گذاشتم...نمیدونم این روزا حالم یه جوریه..خاطره ی پارسال برام زنده میشه...همین روزا بود..که شروع شد...

این ماه باید برای کنترل برم سونو(در مورد همون موضوعی که قبلا گفته بودم)احساس میکنم بزرگتر شده...درد میکنه...میترسم...خدا کنه کار به جراحی نکشه

هنوز به مامانم چیزی نگفتم


برچسب‌ها: خواب بد
[ شنبه سی ام فروردین 1393 ] [ 8:36 ] [ نگار ]
زندگیمون این روزا مثل هوای بهاری میمونه..

گاهی آفتابی و صاف..گاهی ابری و بارونی

بعد از روزای ابری چه خوبه...

هر چند من بارون خیلی دوست دارمولی تو زندگی بیشتر دوست دارم هوا آفتابی باشه.


برچسب‌ها: بهاری
[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 20:1 ] [ نگار ]
باور کردنی نیست....برف اونم الان....

شب ساعت ۱۰ برف شروع شده...بعد یه کم بارون اومد...بعد از اون برف شدید تر شد..

انگار نه انگار توماه فروردین هستیم....دیشب این موقع باد گرم شدیدی میومد...الان برف همه جارو سفید پوش کرده...اولین باره توعمرم میبینم عید اینجا برف اومده ..هنوز باورم نمیشه...نکنه دارم خواب میبینم...نکنه هنوز زمستونه...

نه نه سفره هفت سین روی میزه..ظرف آجلیل تو آشپز خونه ست.پس عیده...بهار اومده..ولی مثل اینکه زمستون نمیخواد بره...هنوز دلش اینجاست

بیچاره مسافرا...خدا کنه زود یه جای گرم پیدا کنن...خیلیا کنار خیابون چادر زده بودن...

**************************************************************************

بعد نوشت:

امروز دوشنبه 11فروردین ساعت17:45دقیقه برف همچنان ادامه داره...سیزده به در باید بریم آدم برفی درست کنیم...خدا به خیر کنه...امیدوارم این برف و سرما به درختای میوه آسیبی نزنه...درخت های آلوچه همه شکوفه کرده بودند...


برچسب‌ها: برف بهاری
[ دوشنبه یازدهم فروردین 1393 ] [ 3:42 ] [ نگار ]
اینجا چه خلوت شده....نه کسی میاد نه کسی میره

ان شاالله همیشه به سفر و مهمونیما هم که همیشه عیدا میریم شمالچه جای خوبیه...

خواهشا اینورا میایین آشغالاتونو تو سطل زباله بریزید... توجنگل آتش روشن نزارید...حتما روی آتش، آب بریزید...از صبح امروز..دیگه امروز نیست باید بگم از دیروز باد گرم شدیدی میاد...پس از خاموش شدن آتش مطمئن بشین.

همسرم تو وبلاگم یه نظر سنجی گذاشتهبهش میگم...به وبلاگم نمیخوره ازاین نظر سنجیا داشته باشه....میگه حالا بزار شاید یکی نظر بده

 

[ یکشنبه دهم فروردین 1393 ] [ 4:21 ] [ نگار ]

سال جدیدرو با سرما خوردگی شروع کردم..همراه با دو تبخال رو لبهام و همچنین اومدن خاله پری دیگه جمع شون جمع بود...کم مونده بود به قول زن داداشم شاخ در بیارم....والا ..

حالا اگه روزای عادی بود از هیچکدوم خبری نبود ..ولی الان که باید تمام آدمای یکسال رو تو چند روز ببینی با این  قیافه ی جدید روبه رومیشن.

به خاطریه سری مسایل مجبور شدم یکی از مهمونیامو زودتر برگزار کنم.با همون حالم...حالا آخر بد شانسی این که آب مون قطع شد همه ی ظرفای مهمونی مون برای من...

البته خودم اینجوری بیشتر دوست دارم که ظرفارو تنها بشورم هم تمییز تر شسته میشه هم اینکه منتی رو سرت نیست.

از اونجایی که همسر گرامی هم سرما خورده بودن...تنها همکاری که در ظرف شستن کردن این بود که کنارم باشه...با یه پتو اومد تو آشپز خونه تا از تنهایی در بیام و سختی ظرف شستن رو متوجه نشم.

امیدوارم این تعطیلات به همه تون خوش بگذره

[ جمعه هشتم فروردین 1393 ] [ 15:2 ] [ نگار ]
سلام به دوستای عزیزم.عید همگی مبارک باشه...ان شاالله سالی پر از برکت و سلامتی باشه براتون.آرزو می کنم به همه ی خواسته ها و برنامه هاتون در این سال جدید برسید.

.این چند هفته ی آخر سال خیلی شلوغ پلوغ بود..خونه تکونیم خیلی طول کشید...

اصلا وقت نکردم بیام اینجا به خیلی هاتون سر نزدم..شرمنده..حتما تو یه فرصت مناسب میام ...دلم براتون خیلی تنگ شده بود.
***سالی که گذشت سال سنگینی بود برام..هم به خاطر مریضی هایی که کشیدم وهم یه حرفایی شنیدم که حالمو خیلی بد کرد بدتر از اون حال خرابی که تو دوران بیماریم داشتم.
خلاصه نگاهم خیلی به زندگی تغییر کرد..دیگه اون نگار سال قبل نیستم.

**بیشتر سال ۹۲ برام بد بود.خیلی چیزا فرق کرده خیلی...یه چیزی ته دلم هست...که با شنیدن همون حرفابه وجود اومده...مثل یه غده سمی...نه از بین میره نه میتونم فراموش کنم..فقط باید صبر کنم صبر.
حتما یه حکمتی داشته ..میدونم مشکل از کجاست ...با خودم از چند روز پیش یه عهدی بستم...امیدوارم خدا حرفامو بشنوه...مثل همیشهکمکم کنه.امیدوارم امسال بنده ی خوبی برات باشم.

 

 


برچسب‌ها: عید
[ جمعه یکم فروردین 1393 ] [ 3:7 ] [ نگار ]
سلام دوستان عزیزم.

چند روزیه که میخوام بیام مطلب بزارم ولی اصلا وقت نمیشه...

یا اگر هم میومدم سرعت نت از سرعت لاک پشت هم کند تر بودمنم منصرف میشدم.

هفته ای که گذشت خیلی هفته ی شلوغی بود.

از شنبه مشغول خرید برای تولد پسرم بودم...کیک رو هم خودم پختم..اولین بار بود که از خامه آماده استفاده میکردم...خیلی استرس داشتم که خوب در بیاد...خدارو شکر خوب شد...لابه لای کیک هم  یکی در میون مربای سیب وخامه گذاشتم ..

مهمونها هم فقط چند تا از دوستای خودم و پسرم بودند.تولدش ۶اسفند یعنی سه شنبه بود.خداروشکر همه چیزطبق برنامه پیش رفت.

پسر گلم امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی.وهمیشه راه درست رو برای زندگیت انتخاب کنی.یک سال به سنت اضافه شده..وارد هشتمین سال زندگیت شدی...ان شاالله۸۰سالگی رو با بچه ها و نوه هات جشن بگیری

کم کم خونه تکونی رو شروع کردم....بهار هم داره میاد ...مثل همیشه خیلی زود ....زودتر از آن که فکرش را بکنی ...

امیدوارم با خونه تکونی ...دلامون رو هم خونه تکونی کنیم ...از بدی ها و کینه ها پاک کنیم .

دوستتون دارم .

 فرنوش جون ممنون از راهنماییت


برچسب‌ها: تولد پسرم
[ یکشنبه یازدهم اسفند 1392 ] [ 15:3 ] [ نگار ]
 

دیروز خبر جدایی دختر یکی از اقوام نزدیک رو شنیدم .یکی دوسالی از من بزرگتره.

خیلی ناراحت شدم...تا دیروز  وقتی خبری از این دست رو میشنیدم ناراحت میشدم ولی نه تا این حد...حسی که داشتم مثل حسی بود که خبر مرگ عزیزت رومیدن....

باز هم اعتیاد این بلای خانمان سوز یه زندگی دیگه رو از هم پاشید..یه بچه باز به جمع بچه طلاق اضافه شد...خدا ازشون نگذره....خیلی حالم گرفته اس..بیچاره تو شهر غربت هم هست به خاطر حرف و حدیث مردم نمیخواد به شهرش برگرده.البته چند تا از اقوام نزدیک هم اونجا هستن و حمایتش میکنن..

..به خاطر گرفتن حضانت بچه که 7 سالشه..مهریه اش  رو بخشیده...

شوهر بی غیرتش  اصلا خرجی برای خونه نمیکرد..درآمد هم داشت ولی پولی خونه نمیاورد ..همه رو با دوستای الدنگش دود میکرد...

تا حالا دوربرم هرچی از این خبرا شنیدم همه مقصر بی غیرتی و الواطی شوهراشون بود...

..خیلی سخته کسی که داری باهاش زندگی میکنی بهت خیانت کنه...یا معتاد باشه...

چه دنیای بدی شده ..خداجون چه صبری داری با این بنده های ناجورت...خدایا هرچه زودتر نشونشون بده...نشون بده به همین سادگیا هم نیست..برن برای خودشون خوش گذرونی کنن...دل زن و بچه شونو خون کنن..

دلم به حال اون بچه میسوزه ..چه ضربه ها که نمیخوره...

اه لعنت به کسایی که این موادرو به جون مردم انداخت...

آخه میگم دلشون برای خودشون هم نمیسوزه...این همه زحمت میکشن پول در میارن بعد در عرض چند دقیقه دود میکنن...

خدا همه رو به راه راست هدایت کنه...آمین.

بچه ها یه سایت آپلود خوب که با بلاگفا هم مشکل نداره به من معرفی کنید.الان هم عکس گذاشتم ولی ثبت نمیکنه


برچسب‌ها: طلاق
[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 ] [ 11:22 ] [ نگار ]
هورررررااااااااااااااااااااااا.بالا خره برف اومد ..اونم چه برفی ....

ما یه چند وقتیه که به خاطر سرمای هوا و همچنین صرفه جویی در مصرف گاز فقط از یه اتاق استفاده میکنیم.

به خاطر همین این اتاق یعنی اتاق کامی خیلی سرده...اصلا رغبت نمیکنیم بیایم تو این اتاق...الانم با دوتا جوراب ،ژاکت ،شال گردن،دستکش در خدمت شما هستماگه دیر میام پیشتون به همین دلیله...دمای خونه مون به جز اتاقی که بخاری داره 12 درجه ست....البته تو پذیرایی هم روشنه ولی خیلی کمه..

حسابی هوا سرد شده....البته برف خیلی قشنگه...درختا با نشستن برف رو شاخه هاشون خیلی زیبا شدن.

خداروشکر ما تو این چند روز فقط یه بار قطعی برق داشتیم....خیابونای اصلی هم زود باز شد همچنین روستاهای اطراف...ولی تو بعضی از شهرها و روستای دور افتاده برف بیشتری اومده...صومعه سرا یکی از شهرای استان گیلان برف زیادی اومده...مردم تا ۳ روز آب و برق و گاز ...حتی نان هم نداشتن...برف رو سقف خونه هاسنگین شده خیلی خطرناکه...امکان ریزش سقف وجود داره...

واقعا نمیدونم این مسئولین ستاد بحران دارن چیکار میکنن...اگه از همون روز اول جاده هارو باز میکردن الان اینجوری نمیشد...روز به روز که میگذره...برف ها روی هم انباشته تر میشه...یخ میبنده باز کردن راه هم سختر میشه..خدایا کمک شون کن...دیشب تو خبرا شنیدیم که یه چوپان ۴۰ ساله به خاطر بسته بودن راه...سردی هوا فوت کرده

حال چند تا دیگه از چوپان ها هم وخیمه...امیدوارم هرچه زودتر امداد رسانی انجام بشه...

برف همچنان داره میباره...تو این چند روز با پسرم رفتم آدم برفی درست کردیم...

اگه این نت بزاره و بلاگفا همکاری کنه چندتا عکس میزارم...


برچسب‌ها: برف
[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ] [ 11:44 ] [ نگار ]
سلام دوستای گل خودمخوبید؟

خیلی وقته که نیومدم اینجا.

چقدر وبلاگ نخونده دارم...سر فرصت میام تک تک میخونمتون.

چند وقت پیش خونه ی یکی از دوستای دوران دبیرستان رفتم.....

این دوستمون حامله بود...یعنی یه پسر ۵ساله داشت دومی رو حامله بود ...ما بعد از ۶ ماه خبردار شده بودیم....خودش میگفت :مادرش هم تا ۴ ماهگی نمیدونسته... خیلی لاغره برا همین کسی متوجه نشد که حامله است ...حتی تا ۶ ماهگی ...مونده بودم چطور لو نداد خودشو شاید خجالت میکشید...البته اینم بگم کاملا آگاهانه بود...دوست داشت فاصله ی بچه دوم زیاد تر نشه...این یکی هم پسره...ان شاالله که سالم و سلامت باشه.

بعد از اون رفتم موهامو رنگ کردم.عکسشو میزارم ببینید

من تو این چند سال بعد از ازدواج همیشه پیش آرایشگر خودم میرم دوست ندارم زیر دست چند نفر برم.

این خانم آرایشگر خیلی خانم خوبیه...خانواده ی خوبی داره..متاسفانه شنیدم طلاق گرفته.تا اینکه اون روز که رفتم خودش همه ی ماجرارو برام تعرف کرد...شوهرش تن به کار نمیداد فقط اهل خوشگذرانی بود ..یه پسر ۱۵ ساله و یه دختر ۵ ساله دارن...اصلا به فکر بچه هاش هم نبود...

بیچاره خانمه این همه زحمت میکشید... درسش رو هم داره ادامه میده ..حالا بیکار بودن شوهره یه طرف ...خاک بر سر رفته زن صیغه کردهاین آقاهه چهره خوبی داره...کلا خوشتیپه..همین باعث شده که میگه :همه حاضرن به خاطره قیافه خرجمو بدن  دیگه نیازی به کار کردن نیست...

نمیدونه که( جمال به تبی بسته است...مال به شبی...)بالاخره یه روزی از ریخت و قیافه می افتی اونوقت قیافه ات دیدنیه

این خانمه هم دیگه طاقتش تموم میشه در خواست طلاق میکنه...دلم برای خانمه میسوزه خیلی برای زندگیش تلاش کرد ولی حیف اون شوهره قدرشو ندونست...

 

 چند روز پیش  یه سرما ی سختی خوردم که نگوووووو.توی این چند سالی که از خدا عمر گرفتم تا حالا اینجوری نشده بودم.تموم بدنم درد میکرد...هم زمان با من، پسرم هم مریض شد ...مثل همیشه مامانم به دادم رسید ...خیلی مراقب ما بود تا خوب شدیم.قربونش برمخدارو شکر الان بهترم...

اینجا هنوز برف نیومده...زمستون خشکی داریم...منتظر چله کوچیکه هستیم...ان شاالله که برف بیاد..

خیلی درهم برهم نوشتم.. به بزرگی خودتون ببخشید

نمیدونم چرا عکس ثبت نمیشه...چند بار دیگه امتجان میکنم ...اگه شد رمز رو میدم.

 

 

[ یکشنبه ششم بهمن 1392 ] [ 2:37 ] [ نگار ]
در راستای کلاس اولی شدن پسرم....من و همسری هم پا به پایش کلاس اولی میشیم..از یادگرفتن حروف و شعرش تا جمع و تفریق و چوب خط...این آخری تو دوره ی ما نبود

شبایی که املا داره من و همسرم هم مثل کلاس اولی ها میشیم..املا میگیم به هم ...غلط مینویسیم...درست مینویسیم با همون خط بچهگی..گاهی هم پسرم برامون املا میگه تا هم روخوانی اش بهتر بشه هم با غلط نوشتن ما ..خودش درستش رو یاد بگیره...

جمله سازی شوهرم موقع املا گفتن به پسرم:

میخواست از همه ی لغاتی که خوندن تو یه جمله استفاده کنه 

***شتر با اسب و بز در باران می آید..
***مادر سوزن را برد.

***امید با مشت به سر سر ه زد.


این جمله رو که میخواست بگه تا اونجاگفت :(امید با مشت)... پسرم سریع گفت:جکی جان رو کشت..

(امید با مشت جکی جان را کشت)

اینم خلاقیت پسرم که به باباش رفته


*****هیچکس قالب وبلاگمو ندید...

 


برچسب‌ها: مدرسه
[ یکشنبه هشتم دی 1392 ] [ 23:53 ] [ نگار ]
اين فال ديشبم بود:

(سر حکمت)

حال خونيــــــن دلان که گويد باز                     وز فلک خون خم که جويد باز

شرمش از چشم مي پرستان باد                    نرگس  مســــتاگر برويد  باز

جـــز فلاطون خـــم نشين شراب                    سر حکمت به ما که گويد باز

هر که چون لاله کاسه گردان شد                    زين جفا رخ بخون بشويد باز

نگشا يد   دلم چو  غنچه    اگــــر                      ساغري  از لبش   نبويد  باز

بس که در پرده چنگ گفت سخن                     ببرش   موي   تا  نمويد باز

گرد بيت الحرام     خم    حافـــظ                       گر نميرد به سر   بپويد  باز


ان شاالله که خير است...


برچسب‌ها: شب یلدا
[ یکشنبه یکم دی 1392 ] [ 23:42 ] [ نگار ]
سلام به دوستان گلم...

شب یلدا هم داره از راه میرسه ..این یعنی پاییزداره تموم میشه.زمستون با برف قشنگش  داره میاد..امیدوارم زمستون پر برفی داشته باشیم...

شب یلدا همیشه جاودانی است      زمستان را بهارزندگانی است
شب یلدا شب فر و کیان است         نشان از سنت ایرانیان است

 

خب بریم ادامه با یه خبر پر از سلامتی..

 


برچسب‌ها: سلامتی
ادامه مطلب
[ جمعه بیست و نهم آذر 1392 ] [ 3:21 ] [ نگار ]
سلام به دوستای گلم.امیدوارم دل همه تون توی این هوای سرد...گرم،گرم باشه

اینجا هنوز برف نیومده ولی بارون تا دلتون بخواد داشتیم...

امروز هوا آفتابیه..ولی حسابی سرد شده...من عاشق این دو فصلم...پاییز و زمستون.

بریم ادامه با یه ترشی خوشمزه


برچسب‌ها: ترشی کلم, آشپزی
ادامه مطلب
[ سه شنبه نوزدهم آذر 1392 ] [ 11:48 ] [ نگار ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

هر مطلبی که اینجا نوشته میشه برام مهمه.حتی اونایی که از جای دیگری آورده باشم.
بعضی وقت ها هم از خودم مینویسم.پیام های تبلیغاتی حذف میشن.اسم وبلاگم هم دلیلش تو یکی از پست هام نوشتم.تونستین پیداش کنید.