آب و آتش
 
خداوندا مگذار آنچه را که حق  می دانم به خاطر آنچه که بد میدانم کتمان کنم.
[ دوشنبه هشتم خرداد 1391 ] [ 11:50 ] [ نگار ]

اگه شوهرتون يه شعر عاشقونه بگه که مخاطب خاص داره.

بعدازش ميپرسي:براي من گفتي...اونم با يه لبخند مسخره بگه :نه عزيزم.براي دلم...

شما چه عکس العملي نشون ميديد.

حق بدين يه کم ناراحتي داره...مگه نه؟خب منم ناراحت شدم.ومثل هميشه اينجوري شدم

**ميگه:اين همه شاعر که شعرهاي عاشقانه ميگن زناشون بايد اين فکرارو کنن...اونا که همه رو براي زنشون نميگن...

به نظر شما من خيلي حساسم يا اين حسه همه ي خانمهاست.

****باگرمای هوا چه میکنید.امسال اصلا بارون نیومده...خدایا خودت به خیر کن...هموطنان جنوبی با اون گرمای 50 درجه چطور زندگی میکنند؟

[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 17:31 ] [ نگار ]

نمیدونم چرا این روزا کم حوصله شدم...زود جوش میارم.

وقتی پسرم یه اشتباهی رو دوبار تکرار میکنه..نمیتونم تحمل کنم با تمام توانم داد میزنم...

اونم چند وقتیه ازم یاد گرفته...با داد زدن حرف میزنه..

این خیلی نگرانم میکنه...دوست ندارم اینطوری باشم...

دلم یه سفر میخواد ...

 

[ دوشنبه بیستم مرداد 1393 ] [ 13:3 ] [ نگار ]
شب 21 ماه رمضان مادر بزرگ عزیزمان را از دست دادیم...

یه جوری زود رفتی که حسرت به دلمون گذاشتی...تو 2 روز حالت بد شدبعد هم تموم...

آخر به آرزوت رسیدی؟.همیشه میگفتی:خدایا منو محتاج کسی نکن...نزار باعث زحمت بچه هام بشم...(البته که زحمت نبوده ...رحمته...شما برکت بودین برامون)

مادربزرگی که مثل همه مادر بزرگ ها خوب و مهربون بود....هر وقت میرفتیم خونه شون همیشه با روی خوش از ما پذیرایی میکرد...همیشه دعامون میکرد...اینقدر دوست داشت میرفتیم اونجا.

ولی بار آخر 3 روز قبل از مرگش که افطاری اونجا بودیم..حالش زیاد خوب نبود...ناراحت بود از اینکه نمیتونه پیش ما بشینه...نمیتونه مثل قبل با ما صحبت کنه...

انگار میدونستی که رفتنی شدی،میدونستی تا چند روز دیگه بیشتر مهمون ما نیستی....موقع خداحافظی گفتی:منو فراموش نکنیدا...شاید دیگه نباشم...هیچ وقت اینطوری نمیگفتی

چه حنای خوشرنگی گذاشتی بودی...میدونستی میخوای بری...گفتی:هر که میخواد بره پیش خدا باید حنا با خودش ببره...

الان اونجا جات خوبه،راحتی؟مطمئنم از انجا هم مارو دعا میکنی...بیشتر از قبل...

چه روز خوبی هم رفتی....روز شهادت حضرت علی(ع).همه میگفتن ..خوش به سعادتش.

اما پدربزرگم...تنها شد..خیلی سخته...هر چند بچه ها نمیزارن تنها بمونه ولی یار و همسفر زندگیش رفت...

 این اتفاق برای همه می افته...دیر یا زود ولی خیلی سخته ،آدم عزیزشو بزاره زیر خاک بیاد خونه...جای خالیش رو ببینه...خدایا صبر بده ..

برای شادی روحش صلوات.

هر چه از نحسی امسال بگم کم گفتم....خدایا خودت از این به بعدش را به خیر بگذران...پس کی این کابوس هام تموم میشه...باز هم خواب برف دیدم...کی گفته خواب زن چپه؟کاش اینطوری بود.


برچسب‌ها: سفر
[ یکشنبه پنجم مرداد 1393 ] [ 19:15 ] [ نگار ]
سلام دوستای گلم.با روزه داری توگرما چه می کنید؟قبول باشه

دیروز جواب پاتولوژی روگرفتم ...بعد از ظهر بردم به دکتر نشون دادم.

دکتر گفت:خوش خیمه..مشکلی نیست.برای کیست هم باید ویتامین E بخورم.تا 3ماه دیگه هم برای کنترل برم سونو.از دکتر در مورد روزه داری پرسیدم .گفت :مشکلی نیست میتونی روزه هاتو بگیری.

خدارو هزار مرتبه شکر که همه چیز خوب بود...خدایا ممنونم یه بار دیگه ازآزمونت موفق بیرون اومدم.ممنونم که یه بار دیگه فرصت زندگی کردن به من دادی.


برچسب‌ها: پاتولوژی
[ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 ] [ 12:39 ] [ نگار ]
الان که داشتم فکر میکردم بهش...باورم نمیشد...

10 سال ما با همیم؟چه زود گذشت...

سال به سال بهتر میشیم...از هر نظر..

ولی گاهی حس میکنم..مثل یه مادر میشم برات...یا تومیخوای مثل یه مادر بشم برات...گاهی از من گذشت مادرانه میخوای نه همسرانه...واین منو خسته میکنه...ولی باز به خاطر حفظ زندگیم...به خاطر پسرمون که از وجودمونه...میگذرم...بالاخره هر آدمی یه خوبیه ای داره یه بدی هم داره دیگه...

خود من هم حتما یه کمی و کاستی هایی دارم.

روزی نیست که به من نگی دوستت دارمنه اینکه من بهت یادآوری کنم ها....نه خودت میگی تازه به پسرمون هم یادآوری میکنی که قدر مامانتوبدون...خیلی مهربونه

این باعث شده اونم مثل تو خیلی به من وابسته بشه...

وابستگی تو که حد نداره....خدا نکنه یه بار با هم بحث کنیم...اگه من دلخور بشم یا قهر کنم ...اصلا طاقت نداری...یعنی اینقدر حرف میزنی ..حرف میزنی ...حرف میزنی تا دلمو به دست بیاری...حتی شده شب نمیخوابی تا صبح میشینی حرف میزنی...

ولی من بر عکس توام...نمیتونم زیاد تو این موقعیت ها صحبت کنم .اصلا حرفم نمیاد.بارها هم بهت گفتم ولی تو از سکوت من ناراحت میشی.

چون وقتی که از دستت ناراحت میشم به زمان نیاز دارم تا دوباره همه چیزو فراموش کنم و شروعی دوباره داشته باشیم.واین باعث سکوتم میشه... شاید اشتباه باشه.

ممنونم ازت به خاطر همراهیت در همه ی لحظه های زندگیم...هم خوشیها و هم نا خوشیها

خوشحالم که مثل بعضی از مردا که فقط به فکر خودشونن،نیستی...خوشحالم که همیشه صادق بودی...مثل بعضی از مردا که فکر میکنن نباید همه چیزو به زنشون بگن، نیستی.

امیدوارم تا زمانی که در این دنیا هستیم با هم و در کنار هم باشیم.

خدایا شکر به خاطر همه ی داده ها و نداده هایت.

 دهمین سالگرد عقد مون رو هم در کنار هم پشت سر گذاشتیم.

 


برچسب‌ها: عقد
[ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 ] [ 18:57 ] [ نگار ]
ماه رمضان ،ماه مهمانی خدا بر همه ی شما دوستان گلم مبارک باشه.مارو هم سر سفره های سحر و افطاری یاد کنید.

روز اول میخواستم روزه بگیرم...سحری هم بیدار شدم...در طول روز هم حالم خوب بود...ولی نمیدونم بعد از افطار همین که چای با خرما خوردم...حالم بد شد

یکم موندم گفتم شاید حالم بهتر بشه...بعد از نیم ساعت ..یه غذای مختصری خوردم...ولی باز همون حال داشتم...بعد از شام هم فقط دراز کشیدم...دست و پاهام سست شده بود...

مامانم گفته بود: روزه نگیر .تازه عمل کردی ضعیف شدی ..ولی من چون پارسال هم نتونستم بگیرم نمیخواستم امسال هم نگیرم...

آخه حالم خوب بود..مشکلی نداشتم..ولی مثل اینکه حرف مامانم درست بود...

اخر شب بالا آوردم...حالم بد بود...نمیتونستم  بلند شم.

همسرم یه آب قند آورد...بعد یه کم بهتر شدم..ولی سر درد بدی داشتم..

دیشب هم برای سحری بیدار شدم ولی باز حالت تهوع داشتمنتونستم روزه بگیرم...

خداکنه بتونم از فردا روزه بگیرم...الان بهترم خداروشکر.

***ماه عسل رومیبینید؟...برنامه خوبیه...موضوعات جالبی رو دنبال میکنه..

***یه چند وقتیه دلم یه جوریه....همش اینجوریهتوی یک ماهه گذشه خیلی دوربرمون مرگ و میر داشتیم..شاید به خاطر همینه..

همه تقریبا آشنا بودن..

**یکی یه آقاهه بود خودکشی کرده بود..معلم بازنشسته بود..با خانواده اش مشکل داشت...آدم خوبی بود..نمیدونم چرا این کارو کرد.

**یه زن وشوهر توی یه تصادف نزدیک خونه مون در دم فوت میکنن

یه بچه9 ساله که (مسافر بودند) اینورا توی رودخونه غرق میشه

وچند تا دیگه...اینا همه با هم باعث شده حالم این روزا خراب شه...

خدایا آخرو عاقبت مارو ختم به خیر کن.

قدر روزای خوب خودتونو بدونید...

خدایا شکرت امسال هم توی این مهمونیت هستم

 

 

 

 


برچسب‌ها: ماه رمضان مبارک
[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 17:49 ] [ نگار ]
سلام به دوستای عزیزم..

دلم براتون خیلی خیلی تنگ شده بووود.

رمزو که همه دارید؟ یادتونه گفته بودم یه جا یادداشت کنید.. اگه یادتون رفته من در خدمتم.. حالا بفرمایید...


برچسب‌ها: بیماری
ادامه مطلب
[ سه شنبه سوم تیر 1393 ] [ 20:0 ] [ نگار ]
سلام عزیزای دل .امیدوارم همیشه تندرست باشید

هفته ای که گذشت خیلی خوب نبود...

بریم ادامه

 

این ترانه رو  معین خونده...تازه شنیدم...یه جورایی انگاری از زبون همسریه...

آخه اونم گاهی به من همینارو میگه..مخصوصا بیت اول ودوم و چهارم.

این چند روز با هم این آهنگو گوش میدیم...هر دو گریه مون میگیره

♫♫♫

 

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

 

خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه

 

کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم

 

میگم وای ، چقدر سرده میام دستاتو میگیرم

 


یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم

 

از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم

 

فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم

 

محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

 

می دونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم

 

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دادم

 

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری

 

تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خودآزاری

 

یه جورایــــــی خودآزاری

 

♫♫♫
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا

 

مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا

 

قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف

 

اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف

 

 


برچسب‌ها: رازم
ادامه مطلب
[ شنبه هفدهم خرداد 1393 ] [ 9:47 ] [ نگار ]
سلام دوستان گلم

این روزا حالم اصلاخوش نیست....

این روزا پر از استرس و دلهره میگذره..برای یک اتفاق...

روز و شب فکرم مشغوله...مربوط میشه به اون پستی که رمز دار بود...یادتونه؟؟

خدا جون به حق این روزای قشنگت ...کمکم کن...نزار کم بیارم.

دلم آشوبه

بچه ها به دعا تون خیلی نیاز دارم.


برچسب‌ها: دلهره
[ یکشنبه یازدهم خرداد 1393 ] [ 15:17 ] [ نگار ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

هر مطلبی که اینجا نوشته میشه برام مهمه.حتی اونایی که از جای دیگری آورده باشم.
بعضی وقت ها هم از خودم مینویسم.پیام های تبلیغاتی حذف میشن.اسم وبلاگم هم دلیلش تو یکی از پست هام نوشتم.تونستین پیداش کنید.